اخبار منطقه کوهسرخ

ارسال مطالب این سایت به ایمیل شما

برای دریافت آخرین اخبار این سایت ایمیل خود را در زیر وارد کنید

Delivered by FeedBurner


رفتگری عاشق کنگره پزشکی و قرائتی

نویسنده : شریعتی
تاریخ:سه شنبه 19 اردیبهشت 1391-07:09

به گزارش پایگاه خبری کوهسرخ به نقل از خراسان، 

سکوت شب، صدای جارو
نامش محمدعلی و اهل کوهسرخ کاشمر است و متولد سال ۶۵، تحصیلاتش را تنها تا اول دبیرستان ادامه داده است. ازدواج می کند و تصمیم می گیرد برای ادامه زندگی به مشهد بیاید.

محمد علی از کوهسرخ

سرایداری یک هتل به او پیشنهاد می شود. خوشحال و سربلند به زادگاه خود باز می گردد و خانواده اش را از ماجرا مطلع می کند. اسباب و زندگی اش را جمع می کند و بعد از خداحافظی از خانواده و اهالی کوهسرخ، همراه با همسرش راهی مشهد می شود. نیشابور را که رد می کند تلفن همراهش به صدا در می آید.
بفرمایید: سلام محمد علی جان، شرمنده ام، اما موضوع کار منتفی است.این جمله را که می شنود نفسش بند می آید. نمی داند چه تصمیمی بگیرد. روی برگشتن به کوهسرخ را ندارد و مسیرش را به سمت مشهد ادامه می دهد. بعد از رسیدن به شهر به سرعت خانه ای را اجاره می کند و اسباب و اثاثیه اش را در آن می ریزد. ناراحت و درمانده در کوچه می نشیند و به فکر فرو می رود. در همین حال مردی با لباس نارنجی کنارش می نشیند. او رفتگر محله است. رفتگر که شرایط نامناسب روحی محمد علی را می بیند، با او درد دل می کند. حالا رفتگر سومین نفری است که درد محمدعلی را می داند. او لبخندی می زند و به محمد علی می گوید: دوست داری همکار من شوی؟ محمدعلی که از همه جا رانده و مانده است با خوشحالی پیشنهاد رفتگر را قبول می کند. با هم به سراغ کسی می روند که پیمانکار استخدام رفتگرهای منطقه است.
او مرد مهربانی است و با درک مشکلات محمدعلی، لباس و جاروی رفتگری را به او می دهد و می گوید:  از همین امشب کارت را آغاز کن.

نامه ات را خواندم
چند هفته پیش نامه ای به روزنامه خراسان رسید که با بیانی ساده، اما گرم و دل نشین درخواست هایی را بیان کرده بود. خیلی برایمان جالب بود که این نامه را یک رفتگر شهرداری نوشته است. نامه اش را چاپ کردیم، اما همه دوست داشتیم تا با «محمد علی کاردان» بیشتر آشنا شویم. با او تماس می گیرم و راهی منزلش می شوم. انتهای طبرسی شمالی، خانه ای کوچک اما صمیمی و دوست داشتنی. محمد علی و همسرش به همراه فرزندشان مائده به استقبالم آمدند. وارد خانه آن ها می شوم، قبل از هر چیز تقدیر نامه هایی که روی دیوار نصب شده است توجهم را جلب می کند:سازمان اوقاف، ستاد اقامه نماز، ستاد احیای امر به معروف و نهی از منکر و... محمدعلی از ادارات و سازمان های مختلف تقدیرنامه دریافت کرده است، اما نه برای شغل رفتگری که برای مقاله نویسی. او نامه خود را در روزنامه هم دیده بود و خوشحال بود که حرف های صمیمی اش در روزنامه منتشر شده بود. اما با همان افتادگی و صداقتی که داشت باز هم از علایقش می گفت.

نوشتن را دوست دارم
خیلی برایم جالب است که محمد علی نوشتن را دوست دارد. او می گوید: تاکنون در خیلی از مسابقات مقاله نویسی شرکت کرده ام. از او می پرسم چطور با سواد کمی که داری این کار را انجام می دهی؟ او پاسخ می دهد: مقاله هایم را با زبان ساده خودم می نویسم. بیشتر از آن که کیفیت و نحوه نوشتن برای محمدعلی مهم باشد، شرکت کردن در مسابقات و این که فرصتی برای حضور داشته باشد اهمیت دارد. او خیلی دوست دارد که به رفتگرها بیشتر توجه شود و مردم حضور آن ها را احساس کنند اما...

همه دیده می شوند به جز ما
ساعات کاری محمدعلی ۳ بامداد تا ۱۲ ظهر روز بعد است. او می گوید: با شوق و ذوق فراوان کارم را انجام می دهم اما احساس می کنم مردم به ما توجهی ندارند. محمدعلی از بی توجهی مسئولان و شهروندان به او و همکارانش دلگیر است. اما دلگیری او ناشی از مادیات و توقع حمایت مالی نیست. هر چند او و دوستانش از لحاظ مالی نیز مشکلاتی دارند اما دید او فرهنگی و اعتقادی است.

ما هم آدمیم
محمدعلی می گوید: من همیشه در خیابان ها به تابلوها، بنرها و پارچه هایی که به مناسبت های مختلف نصب می شود دقت می کنم. اما تا به حال ندیده ام که کسی برای تشکر از رفتگرها پارچه ای نصب کند. مسابقات و همایش های متعددی برگزار می شود اما هیچ کس برای ما برنامه ای نمی گذارد. او ادامه می دهد: ما هم آدمیم و دوست داریم مردم و مسئولان حضور ما را احساس کنند. توقع چندانی هم نداریم و فقط می خواهیم به ما بیشتر توجه شود.

به خیلی از ادارات سر زده ام
دغدغه های فرهنگی محمدعلی برایم خیلی جالب است. می گوید: به ادارات مختلفی سر زده ام و یا با تماس تلفنی با آن ها گفت و گو کرده ام. پیشنهاد من به آن ها این بوده که مسابقات ویژه احکام، قرآن، نماز و... را برای رفتگرها برگزار کنند، آن ها را برای شرکت در دعای ندبه مهدیه دعوت کنند تا با این کارها کمی برای انجام بهتر کارمان دلگرم شویم. محمدعلی می گوید: حاضرم یک سوم هزینه ای را که برای ایاب و ذهاب رفتگرها برای شرکت گروهی در دعای ندبه صبح جمعه لازم است از حقوقم پرداخت کنم و این پیشنهاد را هم به ادارات مربوطه داده ام، اما...

شرکت در مسابقه قرآن با لباس کار
از محمد علی می خواهم تا کمی از خاطرات خود سخن بگوید. یکی از خاطرات جالب او به شرکت در مسابقه قرآن اداره اوقاف مربوط می شود. می گوید: من در آن مسابقه با لباس کار حاضر شدم تا نشان دهم که ما رفتگرها هم جزئی از جامعه هستیم. او ادامه می دهد: همه از حضور من با لباس نارنجی تعجب کرده بودند. چند وقت که از برگزاری مسابقه می گذرد، سی دی های مربوط به آن منتشر می شود در حالی که تصویر محمدعلی روی آن چاپ شده است.

مقاله پزشکی و تماس از تهران
خیلی برایم جالب بود وقتی از محمد علی شنیدم که مقاله ای را برای یک کنگره پزشکی در تهران ارسال کرده است. او می گوید: من از دیدگاه خودم به راه های مبارزه با بیماری ها اشاره کرده بودم. پس از این ماجرا یکی از مسئولان برگزار کننده همایش با او تماس می گیرد و از او قدردانی می کند و به او می گوید: هر چند که این همایش برای پزشکان و دانشجویان است اما من مقاله تو را خواندم و برای تشکر از تو تماس گرفته ام.

شعری برای دانشجویان و انتشار آن در سایت دانشگاه
روز دانشجوی سال قبل، محمد علی دست به قلم می برد و نامه ای را در توصیف دانشجو می نویسد. ساعت ۱۲ ظهر می شود سوار بر موتور سیکلت به در ورودی دانشگاه فردوسی مراجعه می کند. با لباس نارنجی رنگ جلوی نگهبانی می رود و می گوید: شعری را به مناسبت روز دانشجو نوشته ام و می خواهم آن را به مسئول فرهنگی دانشگاه بدهم. نگهبان دانشگاه نامه محمدعلی را می گیرد و به او قول می دهد آن را به معاون فرهنگی بدهد. شب که می شود پیامک های زیادی به تلفن همراه محمد علی زده می شود. شعر او به همراه اسمش در سایت دانشگاه فردوسی ثبت شده است.

شرکت در کلاس های درس آقای قرائتی
محمدعلی در ادامه خاطره جالب دیگری را تعریف می کند. خاطره ای از شرکت در کلاس های درس حوزه علمیه. می گوید: تاکنون بارها همانند یک طلبه در کلاس های درس آقای قرائتی که در مدرسه نواب برگزار شده شرکت کردم. خیلی دوست داشتم که برای ما رفتگرها هم کلاس مذهبی می گذاشتند. شرایط کار ما سخت است اما با این حال در میان گرد و خاک فراوان روزه می گیریم و نماز می خوانیم. ما هم دوست داریم که اطلاعات مذهبی مان را افزایش دهیم اما شرایط فراهم نیست.

دست همه رفتگرها را می بوسم
خیلی دوست دارد که این پیام را به گوش همکارانش برسانم. می گوید: من همه رفتگرها را دوست دارم و دست همه آن ها را می بوسم. آرزوی محمد علی این است که شهروندان و مسئولان به رفتگرها بیشتر توجه کنند. او ادامه می دهد: کافی است کمی به رفتگرها بیشتر توجه شود تا همه ببینند که آن ها چه انرژی مثبتی دریافت می کنند و با شوق و ذوق فراوان کار خود را انجام می دهند.

یک بوق و یک دست تکان دادن
با محمدعلی و همسرش خداحافظی می کنم. سوار بر خودرو به سمت خانه می آیم و در ذهنم به حرف های محمد علی می اندیشم. احساس می کنم من هم در مقابل زحمات رفتگرهای شهر وظیفه ای بر دوش دارم. نه این که فقط با رعایت نظافت و پاکیزه نگه داشتن شهر، مشکلات کار آن ها را کم تر کنم، که باید تشکر از آن ها را هم وظیفه خود بدانم. در حال عبور از خیابان، رفتگری را می بینم که در حال جارو کردن است. نزدیک او می شوم. در کنار همه بوق هایی که در طول روز می زنم، یک بوق هم برای او می زنم و دستم را به نشانه سلام برای او بلند می کنم. او هم دستش را تکان می دهد و لبخندی بر لبانش می نشیند.

یک نامه برای ما
دوست دارم یک یادگاری از محمدعلی داشته باشم. کاغذ و قلمم را به او می دهم و می خواهم برایم بنویسد و او این گونه می نویسد: 

به نام خدای رحمان
سلام بر تمام رفتگران فهیم مشهد
همه شما را دوست دارم به امید آن
روزی که رفتگران روز به روز پیشرفت کنند.
والسلام

محمد علی کاردان
رفتگر شهرداری مشهد منطقه ۳ ناحیه ۳



نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





Admin Logo

گروه فرهنگی پژوهشی روستای ایور 


نام شما :
ایمیل شما :
نام دوست شما:
ایمیل دوست شما:

Powered by weblogi.ir



شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات